تبليغاتX
آیینه ای در برابر آیینه ات می گذارم

آیینه ای در برابر آیینه ات می گذارم

تغییر نام بلوار ایرج میرزا









اینم یه شعر از دکتر علی شریعتی

پریشانم

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی؟!

می‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی

ز حال بندگانت با خبر گردی

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت

خداوندا تو مسئولی

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 18:28  توسط سعید زمانزاده  | 

برترین سئوالهای بی پاسخ علمی در جهان!

بشر با وجود سالهای طولانی که صرف دانش آموختن کرده است در برابر بسیاری از سئوالات موجود در جهان همچنان ناتوان است، سئوالاتی که توانایی های علمی انسان را در زمینه های فیزیک، ریاضی، شناختی، و نجوم زیر سئوال می برد.

بهتر می دونم که بگم منبع این سوالها خبرگزاری مهر است.

پروژه کشف برترین رازهای علم در حدود دو سال پیش توسط نشریه لایو ساینس آغاز شد و طی آن از چندین دانشمند در زمینه های مختلف در این باره سئوالهایی پرسیده شد. در نهایت از میان 14 پدیده مطرح شده 10 پدیده به عنوان برترین سئوالهای بی جوابی که انسان همچنان در جستجوی آن به سر می برد توسط این نشریه ارائه شده است.


عامل تکامل چیست: بارها تکرار شده است که عامل شکل گیری تکامل انتخاب طبیعی است. این دلیل به عنوان موتور اصلی که تولید ارگانیسمها و موجودات پیچیده را به عهده دارد و همچنین به عنوان یکی از برترین تئوری های علمی شناخته می شود. اما آیا تکامل بر اساس انتخاب طبیعی تنها توضیح برای شکل گیری ارگانیسمهای پیچیده است؟ به گفته ماسیمو پیگلیوجی از بخش اکولوژی و تکامل دانشگاه استونی بروک در نیویورک، این سئوال یکی از برترین رازهای کنونی علم به شمار می رود. آیا تکامل تنها تحت تاثیر انتخاب طبیعی قرار دارد یا خصوصیات دیگری نیز در شکل گیری آن دخیل هستند؟

در درون یک زلزله چه رخ می دهد: قرارگیری چنین سئوالی در لیست رازهای علمی جهان کمی دور از ذهن به نظر می آید. اما واقعیت این است که انسان تا کنون اطلاعات دقیقی از آنچه در اعماق سیاره زادگاهش در حال وقوع است، ندارد. متخصصان می توانند با دقتی بالا مکان آغاز و نوع گسلی که در آغاز زلزله شرکت داشته است را تعیین کنند. حتی امکان پیش بینی مدت پس لرزه ها نیز وجود دارد. اما تا کنون به صورت قطعی آنچه در هنگام زلزله در حال وقوع است مشخص نشده است. طبیعت و نیروهای طبیعی که گسلها را حفظ کرده و سپس آنها را رها می کنند، همچنان ناشناخته باقی مانده اند.
تام هیتون زمین شناس دانشگاه کلتک معتقد است مشکل لغزش اصطکاکی در زلزله ها یکی از اصلی ترین مشکلات موجود در علوم زمینی است و اکنون به یکی از بزرگترینها رازها در اصول فیزیکی زلزله تبدیل شده است.

من کیستم: طبیعت خودآگاهی از گذشته های دور روانشناسان و دانشمندان شناختی را پریشان و سردرگم کرده بود. جوزف دیلاکس عصب شناس دانشگاه نیویورک معتقد است در حالیکه انسان بر این باور است که عاملی مستقل به حساب می آید، اینگونه نیست. تمامی اعمال انسان تحت تاثیر فرایندی ناخودآگاه و محیطی قرار دارد. درک چگونگی تصمیم گیری هشیارانه، داشتن ذهنی مستقل و شخصی، روح و ... از عواملی هستند که پاسخ آنها بیش از چندین دهه از انسان فاصله دارند. اینگونه به نظر می رسد که بشر زمان زیادی را برای پاسخ دادن به حیاتی ترین سئوال زندگی خود نیاز خواهد داشت.

زندگی چگونه بر روی زمین شکل گرفته است: شواهد اولیه نشان می دهد حیات اولیه میکروبها در زمین به بیش از سه بیلیون سال پیش باز می گردد و هیچکس از چگونگی آغاز آن آگاه نیست. ایده های مختلفی مانند واکنشهای شیمیایی زنجیره ای در بستر دریاها وجود دارند. دیانا نورتآپ از بیولوژیستهای دانشگاه نیومکزیکو معتقد است تئوری های زیادی درباره منشا حیات ارائه شده است که اثبات و یا رد آنها بسیار سخت و پیچیده خواهد بود.

مغز انسان چگونه عمل می کند: برخی بر این باورند که تسلط کاملی بر پاسخ علمی این سئوال ایجاد شده است. در واقع نمی توان انکار کرد که نسبت به دهه های گذشته اطلاعات بسیار بیشتری از عملکرد مغز در اختیار انسان قرار گرفته است اما با وجود بیلیونها نرون عصبی که هریک از هزاران اتصال برخوردارند نمی توان گفت که انسان درباره عملکرد مغز به قطعیت رسیده است.
به گزارش مهر، اسکات هیوتل از مرکز علوم عصب شناختی در دانشگاه داک در باره این موضوع می گوید: انسان بر این باور است که مغز را به طور کامل درک کرده است یا حداقل هر فرد با توجه به تجربیاتی که داشته مغز خود را درک کرده است. اما تجربیات شخصی هر انسان، راهنمای بسیار ضعیفی برای کشف عملکرد کامل مغز به شمار می رود. سئوالات زیادی از جمله چگونگی مطالعه، چگونگی تشکیل شبکه های نرونی، چگونگی یادگیری، به خاطر سپردن، عشق ورزیدن، شنیدن، حرکت کردن و یا هر عمل دیگری درباره مغز انسان بی پاسخ باقی مانده است. درصورتی که بتوان مغز را درک کرد، انسان خواهد توانست تمامی ظرفیتها و محدودیتهای فکری، احساسی، استدلالی، عشق و تمامی جنبه های حیات را درک کند.

بقیه جهان کجاست: دانشمندان پاسخ این سئوال را با توجه به پدیده های مرموز ماده و انرژی تاریک، بخش تاریک جهان می نامند. در واقع تنها تمامی گونه های ماده و انرژی که تا کنون در جهان یافته شده اند، تنها چهار درصد از کل ماده و انرژی واقعی و موجود جهان را تشکیل می دهند. میزانی که با هیچ برابری می کند. 96 درصد باقی مانده همچنان ناشناخته اند و دانشمندان برای یافتن آن به دورترین نقاط فضا و عمیق ترین نقاط زمین روی آورده اند.

عامل گرانش چیست: شاید گمان برود که جاذبه زمین کاملا درک شده و هیچ نکته مرموزی ندارد زیرا نیوتون آن را در زمانهای بسیار گذشته کشف کرده است. نیروی گرانش یکی از ضعیفترین نیروهایی است که تا کنون در جهان شناسایی شده و در حالت استاندارد فیزیکی هیچ توضیحی برای چگونگی عملکرد آن وجود ندارد. نظریه پردازان معتقدند شاید این نیرو در اثر ذرات بی حجم و کوچکی به نام گراویتونها که در میدانهای گرانشی جریان دارند، شکل گرفته است.
مارک جکسون، یکی از نظریه پردازان فیزیک در لابراتوار فرمی درایلینویز معتقد است گرانش از آنچه در حالت استاندارد فیزیک توضیح داده می شود، کاملا متفاوت است. زمانی که درباره تعاملات کوچک گرانشی محاسباتی انجام می گیرد جوابهای غیر عقلانی به دست می آید و می توان گفت علم ریاضی در توضیح این مسائل کاملا ناتوان است.

آیا نظریه ای برای توضیح همه چیز وجود دارد: فیزیکدانان از مدلهای استاندارد خوبی برخوردارند که می توانند جهان هستی را به صورت ذراتی ترسیم کند تا به این وسیله بتوان کوچکترین جرم و ماده موجود در جهان را از مغناطیس گرفته تا اتم توضیح داد. مدلهای استاندارد فیزیکی ذرات را نقاطی بسیار خرد می پندارند که اکثر آنها حامل نیروهای بنیانی هستند. دو مشکل بزرگی که این مدلها در پی دارند عدم توانایی توضیح گرانش و نامفهوم شدن در توضیح نیروهای بزرگ است. درصورتی که نظریه ای با توانایی توضیح انرژی های خارق العاده جهان اولیه به وجود آید که بسیاری ارائه چنین نظریه ای را غیر ممکن می دانند می توان گفت تئوری جهانی فیزیک به واقعیت پیوسته است.

آیا حیات بیگانگان واقعیت دارد: حیات همه جا، حداقل در سیاره زمین حضور دارد. در این صورت بسط دادن آن در تمامی جهان امری منطقی به نظر می رسد. با این حال نمونه ها و مطالعات انجام گرفته تنها در محدوده زمینی بوده است و به همین دلیل بسیار کوچک به شمار می روند. انسان اکنون آگاه است که عناصر حیات به صورت وسیعی پراکنده شده است و منظومه خورشیدی مشابه منظومه خورشیدی زمین وجود دارد.
به گزارش مهر، جیل تارتر مدیر مرکز تحقیقات SETI در کالیفرنیا معتقد است انسان از تخیلات مملو و ساخته شده است، پس حداقل می توان تصور کرد که حیات دیگری نیز دور از چشمان انسان وجود دارد. به گفته فرانک ویلژک، برنده جایزه نوبل موسسه ام آی تی، نوع بشر از میان 4.5 بیلیون سال تاریخ شکل گیری زمین تنها طی 200 سال گذشته به تمدن علمی تکنولوژیکی دست یافته است. بر این اساس می توان انتظار داشت تمدنهای علمی و تکنولوژیکی زیادی وجود داشته باشند که به میلیونها و شاید بیلیونها سال زمان برای توسعه یافتن نیاز خواهند داشت.

جهان چگونه آغاز شد: مهمترین، اصلی ترین، مرموزترین و قدیمی ترین سئوال بی پاسخ در میان انسانها است که تمامی اسرار دیگر جهان را تحت الشعاع خود قرار داده است. برخی نظریه ها اعلام کرده اند که جهان در حدود 13.7 بیلیون سال پیش و پس از پدیده ای به نام انفجار بزرگ آغاز شده است. پس از این انفجار همه چیز در مدت کوتاهی شکل گرفت و در کمتر از یک چشم به هم زدن تحت تاثیر پدیده ای به نام تورم کیهانی، ابعاد کیهانی به خود گرفت. تئوری تورم کیهانی از ایده های بسیار قدرتمندی است که تا کنون امکان اثبات و بررسی شکل گیری آن به وجود نیامده است. تا زمان بی جواب باقی ماندن چنین سئوالی در علم محدود بشر، هیچ یک از دیگر سئوالها نیز مجالی برای یافته شدن و کشف شدن پیدا نخواهند کرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 0:34  توسط سعید زمانزاده  | 

داد از تو و آه از من

مسعود بهنود از وقتی که از ایران خارج شد،خیلی کم برای روزنامه ها و نشریات ایران مقاله نوشت.شاید در حد 2-3 تا.ولی دادگاه چهارم که سعید حجاریان هم در اون اعتراف کرد این قدر غیر قابل باور بود او  هم طاقت سکوت نیاورد.مطلبش این قدر قشنگ بود که تصمیم گرفتم به جای نوشته ی خودم این متن رو بذارم:

داد از تو و آه از من

(( رویتان بپوشانید ای دست در کاران نمایشی چنین سیاه.، روی پنهان کنید از اسیران که مبادا فردا روزی در خیابان چشم در چشم شوید و از خود شرمتان آید. دوربین ها را بگردید مبادا تصویرتان را به خانه تان برساند. مبادا  باد  به  دست همسایگان و بستگانتان برساند، یا از وحشت بلرزید  زمانی که فرزندانتان  از مدرسه به خانه آیند و شرم زدگی را در اشک هایشان ببینید.

اما در فراز دارید، سرهایتان را بالا بگیرید ای همه شمایان که شب جامه های لاجوردی به تنتان کرده اند با دم پائی های سفید، هم اکنون هنوز هیچ نشده همه در و همسایه که در جام عدالت نما تماشایتان کردند، خانه تان را در زده اند تا به همسر و بچه هایتان  بگویند به شما افتخار می کنند. بگویند ترا به خدا اگر کاری دارید از ما دریغ نکنید. از شما بپرسند، از آن ها بپرسند آیا هیچ وقت از نزدیک آقای حجاریان را دیده اید.

روزی نه دور و نه دیر، زودتر از آن که به گمان مغروران آید افتخار از آن همه  کسانی خواهد بود که در این روزها در شب جامه  آبی کمرنگ در آن سالن نشستند و تماشاگر، نه بازیگر، نمایشی شدند که هیچ کس را به خنده نینداخت. مگر وقتی کارگردانان نمایش وحشت زده آخرین فرامین را به سربازان بیگناه ابلاغ می کردند و آن ها را می چیدند در بین زندانیان.  چه خوب که شما روی گشوده و چهره نموده بودید. و چه خوب که همه عاملان و آمران این "بازی کثیف" پنهان بودند. ورنه روزی روزگاری به همین زودی نمی شد فوران خشم ها را علیه آن ها مهار کرد. ورنه فرزندانشان شرم داشتند در مدرسه بگویند آن بابامان بود.

روزی نه دور و نه دیر، زودتر از آن که به گمان آید همه رونهان کرده های پشت صحنه، حضور خود را در نمایشی چنین انکار خواهند کرد. همچنان که امروز دادگاه های چند دقیقه ای  اوین دهه شصت هیچ صاحب و بانی و مدعی ندارد. انگار اشباح بوده اند. چنان می نمایند که در همه آن سال ها در اوین تنها یک نفر بوده است، آن هم  اسدالله لاجوردی. نه بازجوئی و نه شکنجه گری، نه آزار دهنده ای و نه تواب سازی. فردا نیز امروزیان اشباح خواهند شد.

بگذار چنین شود. بگذار روی بپوشانند، بگذار نهان بمانند، بگذار بچه های امروز و فردا فراموش کنند اینان را. بگذار کس به آنان خشم نگیرد. سلاح ما در نبرد روبه رو مداراست و لبخند، مهربانی و گذشت، سلاح آنان که کینه و نفرت است، ارزانی خودشان.

فرمان بریدگان راست نمی گویند که اگر به حق و راست بودند، رو پوشیدنشان از چه بود. فرمان بریدگان همچون تمامی دروغگویان، در راندن ماشین دروغ خود ناتوانند، لو می روند. مگر نگفتند مدرک ها یافته اند از دخالت بیگانگان در ناارامی های پایان خرداد، مگر نگفتند می خواهند نشان دهند عاملان انقلاب مخلمی را، پس چرا همه ادعاها بر آب افتاد و حاصل این همه دین فروشی و لطمه به آبروی نظام و خود  این شد که عده ای در لباس زندان بیایند و بگویند انتخابات واقعی بود و این دولت به خدا قانونی است. همان کاری که دادگاه های پائیز 32 تا 34  کرد که از همه زندانیان ورقه گرفت که به "دولت قانونی" ابراز علاقه کنند. در حالی که به قول شاعر تو خود انکار خودی تکیه به محراب مده.

یاد نگرفتند از افغانستان در اشغال با انتخابات چهار روز پیشش، کشوری که بعد از آزاد شدن از گیر طالب ها، همه می گویند باسوادترین، با فرهنگ ترین، متعادل ترینشان همان ها هستند که این سی سال را در ایران گذرانده اند، اینک نگاه کنید با چه ظرافت، در میان مین و بمب، خود را اداره کرد، در مملکت ویران و هر گوشه اش گروهی دست به اسلحه، دانستند چه کنند تا اعتماد مردم از دست نرود. اما در تهران ما همه در کارند که مگر با سروصدا و نمایش دادگاه، با رعب، با تهمت و ترساندن چهار سال مجال بگیرند.

در زمان جنگ جهانی، فیلم و تلویزیون و دی وی دی و ضبط صوت نبود، بنگاه های ارکسترال بودند و معروف ترینشان  مهدی مصری نمایشگر و بازی ساز [به قول امروزی ها استاندآب کمدین] که رقاص و نوازنده و اکروبات کار خود را داشت و می توانست ساعت ها محفلی را گرم نگاه دارد. مهدی که خود سیاهکار برجسته ای بود در خاطراتش می گوید شبی به یک میهمانی فراخوانده شده، و همان زمان که سیم کش ها داشتند سیم میکروفن ها را می کشیدند تخت روی حوض می زدند و صحنه را آماده می کنند او می شنود که داماد در پنجدری دارد افشاگری ها می کند و عروس را ناشزه می خواند و واویلا.

صاحب مجلس سر می رسد و برای پوشاندن آن راز که از پرده داشت بر می افتاد  از مهدی می خواهد که سنگ تمام بگذارد، و هر کار لازم است بکند و در عوض هم دستمزد مناسبی بگیرد. چنین می شود اما هنوز میهمان ها رسیده نرسیده یکی از بچه ها که از پشت بام سیاه بازی را تماشا می کرد [یا دعوت نداشتند یا فقیر بودند و لباس مناسب نداشتند] از همان بالا با مغز افتاد در حیاط. همسایه ها دویدند و بچه را روی دست بردند که به بیمارستان دولتی برسانند، ولی باز به وعده صاحب مجلس، مهدی مصری به صورتخانه دستور داد که هر چه در چنته دارند رو کنند. ویلون زن چنان ارشه می کشید که نزدیک بود خرک از جا در برود، ضرب زن چنان بر دمبک می نواخت که خشگ پوست داشت می درید. با همه این ها انگار در عروسی خاک مرده پاشیده بودند کسی جم نمی خورد. در عروسی شرکت نمی کرد. میوه ها دست نخورده مانده بود، سگرمه ها در هم بود، رقاصه ها هم نتوانستند شوری در جمع اندازند.  دخترک و پسرک ها که حرکات اکروباتیک انجام می دادند چندین و چند پشتک و وارو زدند. اما نشد. از پنجدری صدای داد می آمد و از پشت بام  صدای زاری مادر بچه ای که از پشت بام افتاده بود عروس هم آن قدر که گریه کرده بود ریملش آب شده و راه افتاده بود.

مهدی مصری می گفت فکری به سرم زد و دست داماد را گرفتم و کشیدم  رو حوض و آن جا شروع کردم به رقصاندنش که بلکه این شوری در جمع بیندازد و مصیبت از یادشان ببرد، صدای انکری هم داشت اما یادش دادم دو دانگی بخواند،  اما تو گوئی همه از سنگ و کلوخ بودند. مجلس یخ کرده بود و همه صورتخانه هم که میدان آمدند باز نائی از کس برنیامد. همه مسخرگی های عامل اثر نداشت. هیچ لطیفه ای نمی خنداند، هیچ متلکی لبخند بر لب ها نمی آورد، تازه دم در پاسبان با زور داشت بچه ها را از ورود به مجلس وامی داشت. بچه ها دم گرفته بودند سنگ و کلوخ و تیشه، این عروسی نمیشه. همین جا بود که صدای شیون مادر آن بچه که از بام افتاده بود بلند شد که حزین می خواند:

 

این کاخ که می بینی گاه از تو و گاه از من

جاوید نمی ماند، خواه از تو و خواه از من

کبکی به هزاری گفت پیوسته بهاری نیست

این خنده و افغان چیست، گل از تو گیاه از من

با خویش در افتادیم تا ملک ز کف دادیم

از جنگ کسان شادیم، داد از تو و آه از من))

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 13:9  توسط سعید زمانزاده  | 

عشق واقعی .......

یکروز آموزگار از دانش آموزانی که درکلاس بودند پرسید آیا می توانیدراهی غیر تکراربرای ابراز عشق ،بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا میکنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرفهای دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی را راه بیان عشق میدانند.در آن بین ، پسری برخاست و پیش ازاین که شیوه دلخواه خود را برای
 ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه
 رسیدند درجا میخکوب شدند.یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهرایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت ودیگر راهی برای فرار نبود.
 رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و درمقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی
 نداشتند. ببر، آرام به طرف آنانحرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه
 های مرد جوان به گوش زن رسید. ببررفت و زن زنده ماند.
 داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
 راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می
 زد؟بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته
 است!راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم
بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهدو یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه
 وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 17:54  توسط سعید زمانزاده  | 

شعر اعتراض نكردم از برتولت برشت

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 14:4  توسط سعید زمانزاده  | 

......؟؟؟؟؟

مردم عايق هايي دارند كه راه حقيقت را سد مي كند.
اين يك حقيقت رايج است كه نُه دهم مغز استفاده نمي شود و مثل تمام حقايق رايج هم اشتباه است. حتا احمق ترينِ خالقها هم به خودش زحمت نمي داد سر انسان را طوري بسازد كه چند كيلو ماده ي خاكستري غير ضروري را اين طرف آن طرف ببرد و تنها هدفش اين باشد كه به عنوان غذاي خوشمزه ي قبيله نشينان دره هاي ناشناخته سرو شود. مغز استفاده مي شود و يكي از كار آيي هاي آن اين است كه چيزهاي معجزه آسا را معمولي جلوه دهد و چيزهاي غيرعادي را به عادي تبديل كند.

اگر غير از اين بود، نوع بشر در مواجه با عجايبي كه هر روزه و در همه چيز ديده مي شود، بايد با يك لبخند بزرگ احمقانه اين طرف آن طرف مي رفت.

ايزد مردماني را كه كار زيادي انجام نمي دهند دوست ندارد. كساني كه هميشه گرفتار نيستند، ممكن است شروع كنند به  فكر كردن.

اونوقت .......

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 12:8  توسط سعید زمانزاده  | 

ساده است ....

ساده است ديدن چشمان نگران مادر،وقتي زيرلب «و ان‌يکاد...» مي‌خواند و سعي مي‌کند دور از چشم تو، هواي مقدس نفسش را بدرقه راهت کند. ساده است تظاهر آشکار به خونسردي، آنجا که مي‌گويي «کاري نداشتم، فقط مي‌خواستم احوالپرسي کنم» وقتي مي‌بيني دوستي در منزل نيست، ساعتي که بايد باشد ساده است مخفي کردن دلهره خانمان براندازي که در پس سه بارزنگ خوردن تلفن و برنداشتن و نشنيدن صداي عزيزي آن سوي خط، همه تاروپود وجودت را مي‌خراشد. ساده است دختر سه ساله برادر را در آغوش کشيدن و شاهد آن بودن که چطور چشمان بي‌گناهش مي‌سوزد از باقيمانده گازي که در هوا پخش شده و سوال معصومانه‌اش را بي‌پاسخ گذاشتن وقتي مي‌پرسد: عمو چرا هوا شوره؟ ساده است، تازه شدن اشک‌هاي ماسيده بر صورت مادران و پدران منتظر را ديدن و نظاره‌گر تلاش جانکاهشان بودن، تنها براي يافتن نام جگرگوشه‌هاي بازنيامده به آغوششان، در کاغذهاي مانده بر ديوارهايي سيماني، که اگر باشد نامي در آن، سجده شکري در پسش خواهد آمد و اگر نباشد باز... ساده است رويت فيلم ظاهرا خنده‌دار «عروس فراري» از رسانه ملي!، در حالي که سر بچرخاني صدها زن و مرد و پير و جوان را مي‌بيني که «فرار» مي‌کنند در کوچه پس کوچه‌هاي شهرت، (از که يا از چه؟؟... نمي‌دانيم لابد.) ساده است حس دائمي مراقبت (و نه مواظبت) در هر مکالمه يا آمد و شدي ساده... ساده است شنيدن و ديدن و داشتن اين همه خبر «نيستن»، «نبودن»، «رفتن» (نگوييم مرگ، که مردگان امروز الحق عاشق‌ترين زندگان بودند.) ساده است ديدن تکه‌هاي آهن هواپيماها! که قرار بوده جان‌پناه باشند براي پرواز و حالا خود گورستاني شده‌اند، پاشيده و زخم‌خورده، شرمنده و از امانت درونشان، فقط پاره‌هاي پيراهن مانده که يوسف‌وار، سوي چشم يعقوب‌هاي منتظرشان باشد. و لابد ساده است مواجهه، درک و پذيرش اين همه سوال، اضطراب، اتفاق، برخورد و قهر و اشک، که بر سر و دلت هوار مي‌شوند در لحظه‌لحظه اين روزهاي به غايت «ساده» به ياد صداي آن يکه‌تاز سيمين موي شعر و ادب پارسي: «آري زندگي (اين روزها) سخت ساده است... و پيچيده نيز هم»
همين...

حبيب رضايي (اعتماد ملی)
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 12:10  توسط سعید زمانزاده  | 

سنگ پشت و عقاب

سلام

این اولین مطلبم تو این وبلاگ هست.در مورد جامعه ای که توش داریم زندگی می کنیم.

خیلی علاقه مندم بدونم برداشت شما از این متن چیه.و اینکه آیا به هدفم از گذاشتن این متن رسیدم یا نه.

پس هر چقدر هم مختصر برام بنویسید.ممنون     



لحظه اي سنگ پشت و عقاب را درنظر بگيريد.

سنگ پشت موجودي زمينگير است. ديگر نمي شود نزديكتر از اين به زمين زندگي كرد مگر اين كه زير آن باشيد. افق ديدش كمتر از ده سانتيمتر است. نهايت سرعتش آن قدر است كه بتواند يك برگ كاهو را شكار كند. سير تكامل از كنار او گذشته، او جان سالم به در برده است، اما تغييري نكرده است، زيرا به طور كل تهديدي براي كسي نبوده و خوردنش هم براي كسي به دردسرش نميارزيد.

و حال، عقاب: موجودي خاص آسمان باز و نقاط مرتفع، كه دامنه ديدش تا لبه ي جهان گسترده است. چنان تيزبين كه از فاصله ي يك كيلومتري متوجه جنبش موجودي ريز و جيغ جيغو ميشود. سراسر قدرت است و تدبير. آذرخشِ بال دارِ مرگ. پنجه ها و چنگالهايي دارد تا از هر آنچه از وي كوچكترند، خوراكي بسازد و از هر آنچه از آن بزرگتر است، حداقل ته بندي عجولانه اي برگيرد.
و همچنان اين عقاب است كه ساعتها روي تخته سنگ مينشيند و قلمروهاي جهان را ديد ميزند تا حركتي در دوردست كشف كند و سپس تمركز ميكند، تمركز، روي آن لاك كوچك تمركز ميكند كه درميان بوته ها، آن پايين در دشت مي خزد. و عقاب شيرجه ميزند...
و لحظه اي بعد، سنگ پشت جهاني را نظاره ميكند كه از زير پايش كشيده ميشود و براي نخستين مرتبه دنيا را ميبيند، نه ديگر فقط از ارتفاع دو سانتيمتري از سطح آن بلكه از ارتفاع دويست متري بالاي آن و چنين ميانديشد: اين عقاب عجب دوست خوبي براي من شده.
و آن گاه عقاب رهايش ميكند.و تقريبا هميشه سنگ پشت به آغوش مرگ سقوط ميكند. همه ميدانند چرا سنگ پشت چنين ميكند. جاذبه عادتي است كه رها كردنش بس مشكل است. هيچ كس نميداند چرا عقاب چنين ميكند. سنگ پشت خوراكي خوبي است اما، با درنظر گرفتن تلاش لازم عملا هرچيز ديگري خوراك بهتري است. موضوع ساده است، شكنجه ي سنگ پشت ها تفريح عقابها است.
اما البته عقاب متوجه نيست كه در واقع، در نوعي بسيار بدوي از انتخاب طبيعي شركت ميكند.
يك روز، يك سنگ پشت پرواز كردن را خواهد آموخت.
+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 23:13  توسط سعید زمانزاده  |